رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

روزهای اخر پاییزی 92

پنجشنبه ایی شام خونه  امیر داداشم دعوت بودیم   خودم ناهار جاتون خالی به دستور احسان خان کوفته درست کردم   خیلی خوشمزه شده بود  قابلمه مون رو برداشتم رفتم خونه مادربزرگم و اونا هم کوفته درست کرده بودن   دور هم بودیم و خوش گذشت  بهد رفتیم پیش اراد جون    ماشالله  همین که رسیدم زودی بغلش کردم  چون هنوز شیر مامانش نیومده بود  گریه میکرد منم شیر خودم رو دوشیدم و با قاشق  بهش شیر دادم  مست شد و 1 ساعتی  بچه گی خوابید     منم از قدرتم استفاده کردم دیگه بغل هیچکی نمیدادم اینگار که خودم اصلا بچه ندیدم   میگفتم نه من بهش شیر دادم و باید بغل خودم با...
30 آذر 1392

اراد جون دنیا اومد

 سلام دوستهای عزیزم    از دیشب نتونستم بخوابم   همش داشتم انتظار امروز صبح رو میکشیدم   احسان امروز رو مرخصی گرفت  و با متین وسامان راهی تهران شدیم   متین و سامان تو اکباتان کلاس موسیقی داشتن و اونها رو پیاده کردیم و   نگین تماس گرفت گفت که اراد جون دنیا اومده  و کپی امیر داداشم هست   یه دسته گل خریدم و راهی بیمارستان لاله  تو شهرک غرب شدیم  و  و  نگهبانی راه نمیداد با وجود اینکه اتاق خصوصی بود ولی نمیزاشتن که برم بالا  بالاخره با   خواهش رفتم  دیدن اراد و  مامانش خیلی بامزه بود همین که رسیدم بغلش کردم  حیف که نزا...
27 آذر 1392

تولد احسان عزیزم

 زلف اشفته و خوی کرده  و خندان به لب و مست          پیرهن چاک غزل خوان و صراحی در دست  نرگسش عربده جوی و لبش افسون کنان                    نیم شب دوش به بالین من امد بنشست  سر فراگوش من اورد و به اواز حزین                            گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست  عارفی را چنین ساغر شبگیر دهند                             کافر عشق بود گر نشنود باده پرست  برو ای زاهد و بر دردکشان  خرده...
25 آذر 1392

جمعه خیلی خوب با دومین سرما

 امروز  صبح  احسان گفت بیا بریم تهران نمایشگاه سفال کلپورگان که از قبل توضیح داده بودم که چه سفالی هست خواهر شوهری  تموم نمایشگاه رو اداره میکنه  و قرار شد که بریم تهران  نمایشگاه در حال اماده شدن بودیم که دیدم برف شدید میاد  خلاصه مادر شوهری خودش رفت. و ما موندیم خونه و با پوریا و خاله نگین و امید و نامزدش رفتیم برف بازی . رادوین رو ساعت 12 گذاشتم پیش مامانم    و رادوین دنبال بابا حسن بابای خودم  میگشت  که بهش گفتیم الان میاد رفته کوه    خوشحال شد و با ما خداحافظی کرد و ما راهی  باراجین و جاده زرشک شدیم      جاده شلوغ بود  و زمین پر از برف...
22 آذر 1392

ثبت نام اولین کلاس درسی

 این روزهای من پر شده از شیطتنتهای این وروجک  از ساعت 9 صبح تا 2 3 انرژی دارم  بعد از اون دیگه خودم رو به زور میکشم  یعنی دیگه توانی برام نمی مونه  اینقدر که رادوین خان  شیطنت میکنه اصلا با وسایلش دوست نداره بازی کنه  دوست داره که تو اشپزخونه   هر کاری که من میکنم اونم انجام بده   امروز  به خواسته اش جواب دادم  که دوست داشت بره تو  سینک ظرفشویی   اول از همه بلا یاد گرفته میره صندلی رو میکشه میاره جلوی ظرفشویی بعد اشاره میکنه که من رو بزار  روش که من هم گذاشتمش اون تو  واییییییییییییییی  اب  رو باز کرد و شیر اب رو  چرخوند به  پش...
19 آذر 1392

اولین برف پاییز سال 92

سلااااااااااام دوستای عزیز   چند روز بود که هوا خیلی سرد شده بود ولی اصلا به  اسمون نمی خورد که به خواد  برف بباره  دیروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم همه جا یه دست سفید شده  کلی ذوق کردم  و رادوین هم متعجب به بیرون نگاه میکرد .      باریدن برف تا همین امروز صبح ادامه داشت خیلی  با حال بود دیشب خواستیم  به سونیا جون زنگ بزنم که بیان بریم برف بازی ولی لباس گرم و دستکش همراهمون نبود  و بی خیال شدیم تا اینکه امروز  با تجهیزات کامل  رفتیم به سوی باراجین  ترافیک بود وقتی می دیدم که همه مردم خوشحالن کلی منم ذوق میکردم  همه پشت ماشیناشون تویپ گذاشته بودن و ...
15 آذر 1392

استرس بی خود من بعد از واکسن 18 ماهگی

سلاااااااااااام دوستان      روز یکشنبه ایی   با کلی استرس  رادوین رو اماده کردم   اصلا تو مسیر دلم نمی خواست برسم تو مرکز بهداشت   با مادرشوهری رفته بودم  قد و وزنش رو گرفت  وزنش 10:500 و قدش هم 84/5 بود  موقع واکسن زدن   دیگه طاقت نیاوردم و   و مثل همیشه رادوین رو دادم دست مادر شوهرم خودم از مرکز بهداشت اومدم بیرون و رفتم سر کوچه  تا صدای گریه اش رو نشنوم    اینقدر  که همه گفته بودن خیلی سخته و وحشتناک دردش  بیشتر ترسیده بودم .  بعد 5 دقیقه اومدم دیدم رادوین یه کمی گریه کرده از خونه براش اب هویج و اب پرتغال برده بودم تا حالش جا بیاد .د...
13 آذر 1392

پایان 18 ماهگی و سفر به رشت

  سلام دوستای خوبم .  رادوین من  عشق من زندگی من  و میتونم بگم همه چیزم فردا میشه 19 ماهه  واییییییییی چقدر زود  گذشت باورم نمیشه رادوین همون نوزاد  کوچولو موچولو بوده حالا الان  برای من اخم میکنه قهر میکنه ناز میکنه کلی دل همه رو میبره   خیلی  خیلی شیرین شده   باورم نمیشه با این سنش همه چیز رو بفهمه . خیل ح.واس جمع و عاقل هست . وقتی که برم خونه مامانم  دیگه دوست نداره بیاد  با کلی ترفند باید بیارمش ولی گاهی اوقات گریه میکنه    احسان میگه  باید یه کاری بکنیم چون اینجوری وقتی با  گریه بیاد خیلی اسیب روحی  میبینه   حالا تصمیم گرفتیم ...
10 آذر 1392

برای رادوینم

 سلام دوستای عزیز خوبید ؟  اول از همه بگم که یه عالمه مطلب نوشتم ولی همش پرید    این چند روزه خیلی  استرس  واکسن 18 ماهگی رادوینم رو دارم  . همه بهم  میگن رومینا این دیگه شاه واکسنها هست و استرس من چند برابر میشه .   طاقت دیدن بیقراری   رادوین رو ندارم   همه امیدم اینه که  که میگم اینم اخرین  واکسنش هست و رفتتتتتتتتتت تا 6 سالگی و خودم رو اینجوری اروم میکنم  تو نی نی سایت که بودم همه مامانها  از این واکسن   میترسیدن  و می گفتن که خیلی سخت بوده .   پنجشنبه ایی پیمان و پژمان مهمونمون بودن  و خیلی خوش گذشت و رادوین هم خی...
3 آذر 1392
1