روزهای اخر پاییزی 92
پنجشنبه ایی شام خونه امیر داداشم دعوت بودیم خودم ناهار جاتون خالی به دستور احسان خان کوفته درست کردم خیلی خوشمزه شده بود قابلمه مون رو برداشتم رفتم خونه مادربزرگم و اونا هم کوفته درست کرده بودن دور هم بودیم و خوش گذشت بهد رفتیم پیش اراد جون ماشالله همین که رسیدم زودی بغلش کردم چون هنوز شیر مامانش نیومده بود گریه میکرد منم شیر خودم رو دوشیدم و با قاشق بهش شیر دادم مست شد و 1 ساعتی بچه گی خوابید منم از قدرتم استفاده کردم دیگه بغل هیچکی نمیدادم اینگار که خودم اصلا بچه ندیدم میگفتم نه من بهش شیر دادم و باید بغل خودم با...











